اين چه شور است عزيزان كه بهر انجمن است
شـاد و خـرم دل يـــاران و بـه دور از مــحــن اسـت
هــر طـرف مـيگـذرم بـانـگ طـرب مـيشــنـــوم
زانـكـه مـيـلاد حـسـن نـور دل بـوالـحـسـن اسـت
دخـتــر خـتــم رســولان پـــســـري آورده اســـت
كـه جـمـالـش حـسـن و نـام نـكـويش حسن است
ســروي آزاد عــيـــان گـشـتـه كــه از خـرميـش
جـلـوه بـاغ بـهـشـت است و صفاي چمن است
شـهــر يـثـرب شـده فـرخـنـده ز مـيــلاد حــســن
وز تـجـلـي رخ او بـر مـه و خور طعنه زن است
تـهـنــيـت گــوي مــلائــك بـه زمــيــن آمـــدهانـد
كه فضا خوش نفس از مشگ و عبير ختن است
شـيــعــيــان شــاد و فـرحـنـاك ز مـولـود حسن
شادمان خاطـر سرگشته هر مرد و زن است
صـبــر ايــوب فــرامـوش شــد از خــاطــرههــا
ديـده خـلـق جـهـان خـيره به صبر حسن است
پـســر فــاطــمـه از مــهــر بــه يــاران نـظــري
ديـدههـا سـوي تـو اي دلـبـر شيرين سخن است
تـو «حـياتي» چه غـم از وحشت محشـر داري
كـه حـسـن روز جـزا دافـــع رنـج و مِـحـن اسـت
"حياتي"
هر شب خيال روي تو در خواب ديده ام
يعني صفاي آينه در آب ديده ام
من گنگ خواب ديده و هرگز نديده ام
الا خيال دوست که در خواب ديده ام
رنگين کمان عشق و جنون را در آسمان
گلريز بر صحيفه ي اصحاب ديده ام
با لحظه هاي سبز دعا آفتاب را
در خلوت شبانه ي مهتاب ديده ام
فوج کبوتران نماز و نياز را
بر عرش پر کشيده ز محراب ديده ام
خون هزار سرو که از دست داده ايم
جاري به پاي لاله ي سيراب ديده ام
«دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم»
با معجزي که در غزل ناب ديده ام
"مشفق کاشاني"


